رادوین نفس مامان و بابا

خاطرات رادوین کوچولو

رادوین عزیزم شما 3 ماهت رو تموم کردی و روز به روز داری بزرگتر میشی.

گل من سه شنبه رفته بودیم کرج خونه خاله فهیمه و هم تو راه و هم اونجا خیلی خیلی پسر خوبی بودی.

جیگر مامان , من مامان خیلی خیلی تنبلی هستم کخ تا امروز نتونستم وبت رو آپ کنم.ولی امروز دیگه کمر همت رو بستم تا چند تا عکس ازت بذارم.

عزیزم راستی خونمون رو هم عوض کردیم اینجا اتاقت خیلی بهتر از قبلی شده.

مامان تنبلت حتی عکس سیسمونیت رو هم نذاشته.اگه امروز وقت شه اونو هم می زارم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 16:50  توسط ثمره و احد  | 

سال 91 شروع شد.

رادوین عزیزم بلاخره عید شد و این اولین عیدی بود که تو به جمع 2 نفری ما اضافه شده بودی.

سر سفره هفت سین امسال من و بابا از خدا تشکر کردیم که سال 90 نعمتی مثل تو رو به ما داد.پسر عزیزم 2 روز اول عید رو به عید دیدنی سپری کردیم و روز سوم فروردین رفتیم شمال.

این اولین مسافرت تو بود و تو پسر خیلی خیلی خوبی بودی و ما رو اذیت نکردی به جز روز اول.

تو این مسافرت آنة و اتا جان و خاله جونی و دایی سعید(نامزد خاله جون)هم همراه ما بود.

اولین شب رو تو انزلی موندیم و تو پسر گلم یکمی اذیت کردی چون به شیر خوردن تو ماشین عادت نداشتی و منم تو ماشین بهت شیر داده یودم شکمت درد گرته بود و کلی گریه کردی. ولی روز دوم که رسیدیم رامسر و به دکنر نشونت دادیم بهت شربت دی سیکلومن داد و تو خیلی اروم شدی و کل روز هایی که رامسر بودیم فقط خوردی و خوابیدی و خندیدی.و کلی ازت عکس گرفتیم.

سر فرصت می یام و کلی عکس از مسافرت می زارم برات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 12:40  توسط ثمره و احد  | 

رادوین گلم:

اسباب کشی از اون وب به اینجا بلاخره تموم شد و از امروز مامان دیگه شروع می کنه اینجا برات بنویسه.

فندقم۳۵ روز هست که شما به دنیا اومدی.و الان تو بغل من اروم خوابیدی.

پسرم از لحظه ای که به دنیا اومدی خودت رو تو دل همه جا کردی.و من و بابا عاشقانه دوست داریم.

تو این مدت نمی دونم بی تجربه گی من اذیتت کرده یا نه اخه فعلا زیاد بلد نیستم بچه داری کنم به خاطر همین اصلا دلم نمی یاد تو خونه بشینم و یک روز در میان رفتیم خونه آنه و روز های دیگه هم همش رفتم مهمونی یه روز خونه مامان جون های من یه روز هم خونه خاله.

در کل بچه خوبی هستی ولی برخی روز ها مثل امروز خیلی بی قرار می شی و گریه می کنی.شب ها هم درست ساعت ۱۱شب بیدار میشی و تا ۲ بیداری .طول روز هم بعضی روزها فقط می خوابی و بعضی روز ها کلا بیداری.

تا حالا ۲ بار بردمت دکتر. یه بار تو ۶ روزگیت و یه یه بار هم تو ۲۰ روزگیت.دکتر اولی رو دوست نداشتم یه اقای خیلی بد اخلاق بود می دونی که مامان نمی تونه با ادم های بد اخلاق کنار بیاد به خاطر همین تصمیم گرفتیم ببریمت پیش اقای دکتر جهانشاهی.می دونی عزیزم دکتر جهانشاهی دکتر خود من بود خیلی خوش اخلاق و با حوصله هست همه جای بدن نازت رو با ملایمت معاینه کرد و وزن و قدت رو گرفت از موقع تولد ۶۰۰ گرم وزن گرفته بودی و قدت هم ۳ سانت بیشتر شده بود.

رادوینم بابایی بر خلاف تصورم خیلی کمکم می کنه شب ها بیدار میمونه تا تو بخوابی خودش پوشکت رو عوض می کنه و پریشب برد حموم درسته یکمی شما بر خلاف همیشه که آنه حمومت میکنه گریه کردی ولی یه تجربه جدید برا بابایی بود.و تو کار های خونه هم خیلی کمک دستم شده پس من و شکا از اینجا یه بوس گنده براش میفرستیم.

یکی از طرف من یکی هم از طرف تو.

تو پست بعدی می یام و خاطره شبی که به دنیا اومدی رو می نویسم و کلی عکس ازت می زارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 18:13  توسط ثمره و احد  | 

سونوی سه بعدی هفته 28

NadaPenny.com Free Image Hosting
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 17:20  توسط ثمره و احد  | 

پست 4

فیلم:

 

قند و عسل مامان:

رادوینم دیوز موقعی که داشتم شام درست می کردم تلوزیون هم روشن بود و داشت یه فیلم اکشن بزن بزنی نشون می داد.

کارام که تموم کردم و اومدم جلو تلوزیون نشستم دیگه واقعا واقعا منو مطمئن کردی که تو یه پسر شیطون و بلا می شی.و اخلاق های شیطونی خودت رو نصف از من و نصف از بابات به ارث می بیری.(وای به حال ما)

می دونی چرا؟چون تا صحنه های بزن بزن و اکشن فیلم رو نشون می داد جناب عالی هم تو دل مامان انگاری داشتی جنگ می کردی و صحنه های فیلم رو برا خودت باز سازی می کردی و همین که ریتم فیلم اروم میشد و میرفت که کمی رمانتیک بشه استراحت میکردی.و این روند تا اخر فیلم ادامه پیدا کرد.

 

راستی فکر می کنم تو هم مثل من از زبان انگلیسی خیلی خوشت می یاد چون وقتی فیلم هایی با زبان انگلیسی نگاه می کنم حرکات خودت رو با ریتم فیلم هماهنگ می کنی جاهای حساس و استرس زای فیلم مثل من کز میکنی تو یه گوشه و حرکتی نمی کنی تا مبادا جای حساس فیلم رو از دست بدی و تو صحنه های اکشن تو هم بالا و پایین می پری و تو صحنه های عاشقانه مظلوم میشینیی.ولی این اتفاق ها فقط زمان تماشای فیلم های انگلیسی زبان اتفاق می یوفته فکر کنم مثل بابات تو هم فیلم های ترکیه رو دوست نداری.

گل پسرم یکشنبه بازم وقت دکتر داریم و میریم واسه کنترل اگه بدونی دلم چه قدر واست تنگ شده.

دیروز هم زنگ زدم و از دستیار مهربون خانم دکترت پرسیدم که این هفته میریم واسه سونوی مجهز.و ایشون هم گفتن بله تو هفته ۲۸ خانم دکتر یه ازمایش واسه من می نویسه و یه سونو واسه تو.بابا هم میگه به خانم دکتر می گیم باز سونوی ۳ بعدی بنویسه تا ما دوباره رادوینمون رو کامل ببینیم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:16  توسط ثمره و احد  | 

پست 3

27 هفتگی

 

ماهی کوچولوی من:

بلاخره وارد هفته ۲۷ شدیم.زمان داره به سرعت می گذره و لحظه به لحظه به روز موعود نزدیک می شیم.کاش بخوابم و صبح وقتی بیدار می شم بهم بگن دیگه وقتشه امروز می تونی رادوین کوچولوتو ببینی.و تو با سلامت کامل به این دنیا و من و بابا و همه کسانی که منتظر تو هستن لبخند بزنی!!!۱

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:16  توسط ثمره و احد  | 

پست2

درد و دل مامان با رادوین

 

اول از همه پسر گلم اینو بهت بگم که شما ۲۶ هفته ای هستی یعنی تقریبا ۱۴ هفته دیگه موند تا چشم ما رو به جمال خوشگلت روشن کنی!!!

 

رادوین عزیزم چند وقتی بود می خواستم بیام و اینها رو برات بنویسم تا بعد ها که وبلاگت رو می خونی اگه منم یادم رفته باشه بهم یاد اوری کنی.

عزیز دلم چند وقت پیش خاله های نینی سایت یه تاپیک زده بودن راجع به مادر شوهر و کارها و بدی هایی که مادر شوهراشون براشون کرده بودن.از وقتی این تاپیک رو خوندم فکرم همش مشغول اینه که منم روزی قرار مادر شوهر شم پس باید طوری رفتار کنم و طوری تو رو تربیت کنم که فردا ها پشت سر منم این طور صحبت ها نباشه.

قند عسلم:من مادر تو هستم اولین زنی که تو زندگی تو نقش داره ۹ ماه تموم تو رو با خودم حمل کردم درسته برخی اوقت سختی کشیدم اما این سختی ها هم برام شیرین هست.قراره ۲ سال از شیره وجود خودم تغذیه ات کنم با هر گریه ات دلم کباب خواهد شد و با هر خنده ات دنیا برام زیباتر می شه.هر چند بزرگ شی و به سن نوجوانی و جوانی هم برسی باز پسر گوچولوی من هستی اغوش من همیشه برای تو بازه.و همیشه اماده این هستم که بیای سرتو رو شونم بذاری و با مادرت درد دل کنی اما تو بزرگ می شی و بزذرگتر و زمانی که وقتی دامادیت می شه(که بزرگترین ارزوی هر مادری هس.)من می شم دومین زن زندیگیت.

من به عنوان یه مادر باید این رو درک کنم که تو این موقعیت تو بیشتر از وجود یه مادر به وجود یه شریک زندگی و به وجود یه رفیق که باهات همپا باشه نیاز داری.من مسئولیت سنگینی دارم چون باید تو رو طوری بار بیارم که این فرق ها رو بشناسی و منو به عنوان مادر تو جایگاه خودم و شریک زندگیت رو به عنوان یه همسفر تو جایگاه خودش نگه داری.

ارزو و خواسته هر پدر و مادری بخصوص مادری این هست که اولادش پاره تنش خوشبخت باشه پس من نباید طوری رفتار کنم که باعث ناراحتی تو بشم.دلسوزی کار هر مادری هست اما دلسوزی های بی خودی من نباید باعث این بشه که همسفر زندگی پسرم این دلسوزی ها رو دخالت حساب کنه.من نباید کاری کنم همسر اینده تو حس کنه من می خوام رقیبش باشم و باهاش به خاطر تو رقابت کنم.

درسته من مادرت هستم ولی پسرم از الان می گم اگه اخلاق و کارهای من خدایی نکرده باعث بشه زندگی به کام تو تلخ شه و دختر جونی که با هزار ارزو به خونه دل تو پا گذاشته اذیت شه این نوشته هام رو به یادم بیار.بهم یاد اوری کن که روزی که تو هنوز تو دلم بودی اینها رو برات نوشتم.

پسر عزیزم من فقط به عنوان یه مادر ازت انتظار احترام مادرانه دارم و اینکه نشونم بدی دوسم داری فقط و فقط همین.

 اینو مطمئن باش درک می کنم محبت تو به من محبت اولادی و مادری هس و محبت به شریک زندگیت محبت عاشقانه هست.

پسر گلم می دونم خیلی خیلی زوده که اینها رو برات بنویسم و بهت یاد بدم ولی بیشتر از تو خودم به ابن نوشته ها احتیاج داشتم که اگه زمانی منم اون مادر شوهر بده شدم تو اینها رو بهم یاد اوری کنی.

و اینو بهت بگم که اگه تو رفتار پدرت رو تو این مورد الگوی خودت قرار بدی مطمئن باش بهترین همسر برا عروس نازمون و بهترین پسر برا من میشی.

مامانی یه عالمه بوس از اینجا برات می فرستم.بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:15  توسط ثمره و احد  | 

پست های ابان

پست ۱

زلزله

 

 

رادوین من:

عزیز دلم سلام

جیگر مامان شما قبل از اینکه به دنیا بیای زلزله رو هم تجربه کردی.

زلزله یه حادثه خیلی خیلی وحشتناکی هست که عوارض خیلی بدی هم داره و تا امروز مردم همزبون ما یعنی مردم وان ترکیه دارن با عوارضش دست و پنجه نرم می کنن.پسر گلم تو دل مامان دعا کن تا خونواده هایی که عزیزاشون رو از دست دادن هر چی زودتر داغ دلشون سبک بشه و اون ادم هایی که خونه و زندگیشون تو یه چشم به هم زدن با خاک یکسان شد دوباره بتونن سرپا شن.

اما من و تو چه طوری زلزله رو حس کردیم:

یکشنبه من رفته بودم خونه مامانی اینها حدود ساعت دو بود.داشتم تو فیس بوک علافی می کردم که حس کردم میز کامپیوتر داره حرکت می کنه اما توجهی بهش نکردم و با خودم فکر کردم چون بهش تکیه دادم و دارم نفس می کشم این طوری شد .مامانی هم داشت با عمه تلفنی صحبت می کرد.

بعد چند لحضه وقتی دیدم این حرکات قطع نشد فوری به لوستر نگاه کردم و دیدم بله !!!!!!!!!اونم داره میلرزه فوری از اتاق اومدم بیرون و به مامانی گفتم زلزله اومد.مامانی هم وقتی داشت با تلفن صحبت میکرد و راه میرفت با حرکت خونه فکر کرده بود سرش گیج رفته و نشسته بود رو مبل ولی وقتی من گفتم زلزله هست اونم به لوستر ها نگاه کرد و دید اره دارن حرکت میکنن فوری مامانی چادرش رو سر کرد و من مانتو پوشیدم رفتیم تو کوچه.دیدم همه همسایه ها از خونشون در اومدن.من به بابا و بابایی زنگ زدم و اونها هم زلزله رو حس کرده بودن و فوری اومدن دم در خونه.

حدود ۱۰ دقیقه تو کوچه واستادیم و بعد خبری نشد رفتیم خونه.منم همش نگران تو بودم که نکنه وقتی داشتم با سرعت از پله ها می یام پایین تو اذیت شده باشی یا به خاطر اینکه خیلی ترسیدم تو اوت تو ناراحت شده باشی.ولی مامانی یه ایت الکرسی خوند و به شکم من فوت کرد تا تو اون تو راحت باشی.

بعد تو خونه که تلوزیون رو روشن کردیم فهمیدیم تو شهر وان ترکیه یه زلزله ۷.۳ ریشتری اومده و چون از طریق مرزی به ما نزدیکه ما هم تو تبریز حسش کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:11  توسط ثمره و احد  | 

پست 8

هفته 23

 

گل پسر عزیزم:

فردا تو ۲۳ هفته ای میشی یعنی ۶ ماه و نیم هست که به جمع دو نفری ما اضافه شدی.

عزیز دلم مامانی و بابایی وثمانه یه عالمه وسایل خوشگل برات خریدن.ولی نمی زارن  فعلا عکس ازشون بگیرم میگن وقتی اوردیم و تو اتاق تو فسقلی چیدیم ازشون عکس میگیریم.

خوش به حالت که نیومده صاحب اینهمه  لباس و اسباب بازی شدی.!!

راستی عزیز دلم مامان روز های چهارشنبه و پنجشنبه میره دانشگاه.گل پسرم اگه تو راه تو اتوبوس اذیت میشی من و ببخش.من سعی میکنم یک ساعت و نیم که تو راه هستیم تو اذیت نشی ولی اگه یه کوچولو هم به خاطر کلاس های مامان اذیت شدی ازت معذرت می خوام.

هفته پیش که اولین هفته بود که مامان رفت سر کلاس و تو پسر خوبی بودی و  هم تو راه و دانشگاه مامان رو اذیت نکردی.

عزیز دلم مامان تو کم سن ترین دانشجوی کلاس هست همه همکلاسی هم حداقل ۲ سال ازم بزرگترن و چند سال پشت کنکور موندن.رادوین من به وجود مامانت افتخار کن که یک ضرب و بدون پشت کنکور موندن ارشد قبول شده (درسته دانشگاه ازاد هست ولی باز هم می ارزه)البته گل من اگه کمک ها و دلگرمی های بابا نبود مامان نمی تونست از پس این کار یر بیاد.خیلی دوست دارم اخلاقت شبیه بابات بشه و مثل بابا تو هم یه مرد جنتلمن و آقا که به فکر خانوادش هست باشی.بابای تو عزیزم بهترین شریک زندگی و دوست واسه من هست و مطمئنم بهترین بابای دنیا هم واسه تو میشه.بهت اطمینان میدم!!!!

پس این بوس از طرف مامان و رادوین به بابا

گل پسرم نمیدونم از دانشگاه مامان خوشت نمی یاد و با مامان قهر میکنی و تو مدتی که اونجا هستم خیلی خیلی کم حرکت می کنی و یا اینکه هزار ما شالله اونقدر درک داری که می بینی با هر حرکت تو  مامان می ره تو عالم هپروت و از درس چیزی نمی فهمه کم حرکت می کنی تا مامان حواسش به درس و استاد باشه!!!!!

عزیز دلم کاشکی این ۱۶ هفته هم هرچی زودتر بگذره و زود زود بیای بغل مامان .

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:9  توسط ثمره و احد  | 

پست 7

بلاخره شکم مامان ترک خورد.

 

 

رادوین عزیزم:

دیروز همش احساس می کردم یه قسمت از شکمم داره می خاره ولی چون از هفته ۱۲ مرتب از کرم های ضد ترک استفاده می کردم خیلی کم احتمال می دادم که به این زودی شکمم ترک برداره ولی شب که با اییه نگاه کردم دیدم بله سه تا خط قرمز کم رنگ رو شکمم جا خوش کرده

اولش حسابی ناراحت شدم ولی وقتی به بابا گفتم بهم دلداری داد که تو الان داری مامان میشی و باید خوشحال باشی که به خاطر وجود پسر گلمون هست که شکمت ترک خورده و از صافی در اومده نه چیزهای دیگه ای مثل خدایی نکرده تصادف و عمل های دیگه .یکمی که فکر کردم دیدم راست میگه.

عزیزم من و بابا حاظریم واسه خاطر تو هر کاری بکنیم حتی اگه به قیمت جونمون هم تموم شه.

عزیزم خیلی خیلی دوست دارم و هر حرکت تو به من احساسی میده که قابل مقایسه با احساسات قبلیم نیست.یه حس خیلی بزرگ و قشنگ.

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 17:8  توسط ثمره و احد  | 

مطالب قدیمی‌تر